موبایل یا به قول کسانی که فارسی را پاس می دارند - تلفن همراه - ارمغان زندگی معاصر است. وسیله ای که کمک می کند همیشه در دسترس باشی! این اتفاف و وسیله یعنی اینکه در هر لحظه و هر زمان قابل رصد هستی و کسانی می توانند به شما دسترسی داشته باشند!....
اما این وسیله جدا از فواید خاص خود درد بزرگ بشر معاصر است. اگر کمی به اطراف خود دقت کنیم نفوذ این وسیله در زندگی خود را به خوبی می توانیم درک کنیم. و البته بدون هیچ آگاهی در آن حل شده ایم. دیگر روزگار نامه و نامه نگاری و یا بی خبری با ظهور این پدیده گذشته است. حالا همه از همدیگر خبر داریم!!....
در یکی از داستان های کوتاه بورخس جایی یکی از شخصیت ها می گوید می خواهم تنها باشم. جایی بروم که فقط خودم و خودم باشم. می خواهم ناچار باشم فکر کنم!..... ولی با بودن این وسیله همیشه در دسترس هستی و دیگر جایی برای فکر کردن نیست. موبایل جزء شخصیت آدم های معاصر شده است که بدون آن نمی توان زندگی را تصور کرد. ولی چه خوب بود اگر می توانستیم از شر آن خلاص شویم.
محمد چرم شیر موبایل ندارد و پیدا کردن او خیلی سخت است. خوش به حال چرم شیر که خودش را از این وسیله ارتباطی خلاص کرده است. لااقل این جوری به زندگی و کار و البته نوشته هایش می رسد. تصمیم گرفتم من هم از شر این وسیله خلاص شوم. ولی فقط خواستن برای این زندگی اهمیت ندارد. گاهی ناچار در برابر تکنولوژی زندگی تسلیم می شویم. ولی ای کاش این ارمغان نبود تا باز هم برای همدیگر نامه می نوشتیم. آن طور لااقل اگر کسی را دوست نداشتی برایش نامه نمی نوشتی. اما حالا فقط با تلفن حرف می زنیم!.....
جلال آل احمد یکی از نویسنده های مورد ستایش من است که شخصیت و آثارش را بسیار دوست دارم. مجموعه آثار او که هدیه ارزشمند برادر زاده نازنین جلال - محمود - است در ردیف اول کتابخانه من قرار دارد.
مدت ها می شود که محمود آل احمد را ندیده ام و دلم برای این مرد شریف تنگ شده!
امشب از سر کابوس و بی خوابی سراغ نامه های جلال رفتم. به عادت همیشه نکاتی در نامه های جلال بود که در زیر آن خط کشیده ام و در اینجا می آروم و به قول جلال الخ .........
* اصولا هر چه صمیمیت بیشتر شود سکوت هم بیشتر می شود.
* زندگی همیشه چیزهای تازه ای به آدم می آموزد.
* می دانید که هریک از ما در تمام عمر فقط یک بار اعتراف خواهد کرد یا نه ؟.... آن هم شب اول قبر و به نکیر و منکر!
* دنیایی که ما در آن هستیم سعی می کند از هر کدام ما کلوخی بسازد و سنگی برای زدن به پیشانی کسی - این طبع دنیای قرن بیستم است!
* راستش انسان یک عامل محافظ است. غرضم محافظه کاری است. و آدمی که در دنیای هنر شلنگ تخته می زند نمی تواند محافظه کار باشد.
* هر روزی اقتضایی دارد و هر نبردی مردی می خواهد.
و الخ.......
امروز جمعه شانزدهم دی ماه به دیدن نمایش آوای تار کاری از فریبا دلیری در تالار هنر رفتم. کار ارزشمند و زیبایی است. پیشنهاد می دهم دیدن این نمایش را از دست ندهید. در یک هفته اخیر بعد از دیدن نمایش خاله مرجان و خروس کار مریم کاظمی این دومین نمایش کودک و نوجوان است که از دیدن آنها احساس غرور کردم. تئاتر کودک و نوجوان و هنرمندان آن را باید باور کنیم. روی سخن من با هنرمندان است.
اول خانواده نجیب تئاتر کودک و نوجوان که بی ادعا و فقط برای بچه های این سرزمین کار می کنند. اینکه باید ارزش کار خود را درک کنند. نقدی خواندم از علیرضا نراقی که جمله خود را این طور شروع کرده بود که مشکل هنرمندان تئاتر کودک و نوجوان این است که هنر خود را باور ندارند. جمله و تفسیر درستی است. هنرمندان این رشته بی ادعا و کم توقع کار می کنند. ولی با درود بر این خانواده و هنرمندان پرتلاش آن باید از آنها بخواهم که بیش از همیشه باید ارزش کار و هنر خود را درک کنند.
روی دوم حرف های من با جمعی از هنرمندان است که با تصور یک گذشته درخشان و ارزشمند تئاتر کودک و نوجوان و نسل جدید و آثار این هنرمندان را یا حمایت نمی کنند و یا اینکه به ارزش آن اذعان ندارند. باید تئاتر کودک و نوجوان را باور کرد. از سر اتفاق چند وقت پیش صدای یک هنرمند شناخته شده را از رادیو می شنیدم که از او درباره تئاتر کودک و نوجوان و سطح آن سوال کردند و او جواب داد که تئاتر در این بخش بیشتر از کلیشه لطمه خورده است. در ادامه برای حرف خود دلیل آورد که هنوز همان قصه های قدیمی که او در کودکی شنیده برای بچه ها کار می شود. دلم می خواست در آن لحظه حرف مرا می شنید که آدم ها بزرگ می شوند و کودکی برای آنها تمام می شود اما بچه ها هنوز هستند!
قصه های خوب همیشه هست و کلیشه در هنر نمایش - نوعی تکرار و درجا زدن است که لااقل در این دو نمایش متفاوت این گونه نمی توان برداشت کرد. چرا بحث خود را محدود کنم. پیش تر هم غیر از این نبوده. همین چند ماه اخیر را مثال می آورم. ماه قبل این همه غول کار مجتبی مهدی و آشپزها کار امیر مشهدی عباس فقط چند نمونه از کارهای همین سه ماهه اخیر است که می توان نبوغ و خلاقیت و شوق بچه های تماشاگر را با اجراهای آنها دید. فقط نیستیم که ببینیم!
این جمله ها را از سر علاقه به تئاتر کودک و نوجوان نیست که می نویسم. یک تقاضا برای باور هنرمندان است. وقتی ما خود را باور کنیم می توان ارزش هنر و این رشته را هم به دیگران انتقال داد.
دیداری کوتاه با دوست خوبم سامی صالحی از منتقدان جوان داشتم. به بهانه چاپ نقدش درباره نمایش آشپزها هدیه ارزشمندی به من داد. مجله «عروسک سخنگو» که برای اولین بار بود این مجله را میدیدم. واژه مجله ذهن ما را به یک نشریه رنگی در قطع یک بلوک سیمانی با صفحات شل و وارفته میاندازد!..... اما مجله «عروسک سخنگو» به شکل و شمایل بسیار غافلگیر کننده ای برای من رونمایی شد.
مجلهای در قطع رقعی شبیه کتاب و با طراحی جلد سفید که صفحات و بیرونی و داخلی آن با نقاشی کودکانه بسیار جذاب بود. از همان اول که سامی دست در کیفش برد و نیمه مجله را از کیفش در آورد احساس کردم با اثر شگفت انگیز و با ارزشی روبرو میشوم. نشریه بسیار خوب و قابل توجه است. مطالب مفید که با زبان ساده و یکدست تا پایان و با یک شکل در این مجله جمع شده است. حیف دیدم که در اینجا از این کار ارزشمند یاد نکنم. بدون شک از این به بعد مشتاق خواندن این نشریه اختصاص برای کودک و نوجوان خواهم بود.
جالب است که مجله «عروسک سخنگو» بیست و دو سال است که منتشر میشود. در شناسنامه کتاب آمده تنها ماهنامه مستقل ادبیات مدرن کودکان ایران و شاید راز ماندن آن همین نکته باشد! به نظر من کاری تخصصی و خلاقانه و البته با مطالب مفید است. در شماره 242 این نشریه مطالبی از سامی صالحی – دیوید آلموند – ویسواوا شیمبورسکا – زویا پیرزاد – و.... آمده است.
همیشه یک حسرت با من بوده که نتوانستهام برای آن کاری کنم. هر وقت در کتاب فروشیهای خیابان انقلاب پرسه میزنم و یا کسی کتاب جدیدی را به من معرفی میکند سخت حسرت میخورم. اینکه همیشه کتابهای زیادی هست که از چاپ آن خبر نداشته و یا آن را نخواندهام.
آرزو دارم کاش شغل و کارم کتابفروشی بود و هیچ مشتری نداشتم و فقط کتاب میخواندم!
صفحه 1 از 8